تبليغاتX
فنان خانم وشوشو جون
فنان خانم وشوشو جون
شخصی
به نام انکه دوستش دارم

سلامی گرم به تمام دوست جونیای عزیزم

خوبید مهربونام؟؟؟؟؟؟

امیدوارم خوب باشید.

روز معلم  رو بر تمام معلمان دلسوز و مهربان تبریک میگم به خصوص شوهر خواهرم (پدر حبه ی انگور عزیزم)

امیدوارم همیشه سالم باشی .

از همینجا به خاطر زحماتی که واسه خواهرم در این مدت کشیدی و به خاطر تمام مهربانیات و

صبوریت و تحمل مشکلات ازت تشکر میکنم امیدوارم موفق باشی و 19 هفته ی دیگه به

ارزوی قشنگت برسی و حبه ی انگور رو صحیح و سالم بغل کنی .

چون میدونم همیشه به وبم میای و پستامو میخونی.

خوب از اتفاقات این چند روز بگم براتون:

اول اینکه حبه ی انگور پسمل نیست شاید به احتمال 90 درصد دخمل باشه

چون خواهرم در این دو هفته مشکل داشت که دو بار سونو انجام داد که جواب یه سونوش دختر بود

و جواب مرکز دیگه اول احتمال دختر بعد دوباره گفته بود شایدم پسر باشه

دوم خدارو شکر جواب سونوی خودم خوب بود و دکترم گفت:که امادگی کامل

واسه بارداری دارم حالا توکل برخدا

سوم جمعه خواهرم لکه بینی کرد که خدارو شکر به خیر خوشی گذشت اما نمیخوام

ناشکری کنم چه روزی بود روز جمعه واسه ما خواهرم الهی بمیرم خیلی غصه خورد

که خدارو شکر بعد از سونو مشخص شد که به خاطر جفت بوده.

این روزا خیلی استرس دارم نمیخوام از غمام بگم واستون .فقط از خدا میخوام این چند ماه هم به

خوبی و خوشی سپری بشه.

چهارم دیروز خبر بهمون رسید یکی از دوستای  همسری که همبازی دوران بچگیشم بود متولد 1354 فوت شد

بنده خدا 1سال و نیم بود سرطان داشت و 2 تا بچه داره یکی 5 ساله دختر و یکی 3

ساله پسر خدا به خانومش صبر بده . امشب شب اول قبرشه خدا بهش کمک کنه .

روحش شاد.

همانطور که قول داده بودم عکسای سوغاتیهای حبه ی انگور رو و یه بلوز شلوار راحتی صورتی

سوغاتی نفس رو گذاشتم.

دیروز نفس اومده بود خونه ی انی به ما میگه خوب به من بگید حبه ی انگور دختره یا پسر

ما بهش گفتیم هنوز مشخص نیست .

برگشته به ما میگه خدا کنه پسر باشه تا شما منو دوست داشته باشید

الهی فداش بشم هر روز که میگذره با مزه تر و خاصنی تر میشه.

اینم از خبرای این مدت راستی دلم خیلی برای قندک عزیزم تنگ شده

امیدوارم هر چه زودتر سلامتی کاملشو بدست بیاره و زودتر از 2 ماه بیاد پیشمون.

فائزه ی عزیزم امیدوارم فردا که روز زایمانت هست به خوبی و خوشی زایمان کنی

و باربد عزیز رو صحیح و سالم تو بغلت بگیری

انشالا....

دوستون دارم یه عالمه

بوس بای







ادامه مطلب
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 1:39 قبل از ظهر | فنان |

به نام خدا

سلام دوست جونیای مهربونم

اول ممنون به خاطر انرزیهای مثبتی که واسم فرستادین که خیلی بهم کمک کرد و باعث

دلگرمیم شد تا بتونم این شرایطو تحمل کنم

دوم چطورمطورین؟ خوبید ؟خوشید؟

امیدوارم خوب خوب باشید و اولین ماه از سال 91 را به خوبی سپری کرده باشید.

خوب از هفته ای که گذشت واستون بگم:


روز دوشنبه خواهرم عمل سر کلاز انجام داد که خدارو شکر ساعت 6 بعداز ظهر همون روز

از بیمارستان مرخص شد اما فقط خدا میدونه که تو اون هفته مخصوصا 2 شنبه به من چی گذشت

تا 3 روز من نه صبحانه نه نهار و نه شام میخوردم و فقط و فقط کارم گریه و دعا کردن

بود و حوصله ی هیچ چیز و هیچ کسیو نداشتن اما جلوی خواهرم اصلا به رو نمیاوردم و مدام

بهش انرزی مثبت و دلگرمی میدادم

بازم از همتون ممنون که واسه خواهرم و حبه ی انگور دعا کردید و این دعاهاتون خدارو شکر

بی اثر نبود بازم ملتماسانه محتاج دعاتون هستم عزیزانم.

الان ظاهرا وضعیت خواهرم و حبه انگور خوبه خداروشکر .

12 اردیبهشت خواهرم نوبت سونو داره

روز 5 فروردین خواهرم نوبت دکتر داشت که اون موقع شرایط جنین خوب بود و اون روز مشخص شد که

حبه انگورمون پسمله. یه پسمله شیطون به نام (امیر رضا) الهی فداش بشم کی میشه

این 5 ماه به خوبی و خوشی سپری بشه و حبه انگور صحیح و سالم به دنیا بیاد و بگیرمش تو بغلم

خدایا خودت کمک کن .

خیلی استرس دارم دعا کنید ارامش بگیرم .

راستی از سفر کربلام بگم براتون:

روز 8 فروردین ساعت 8 صبح پروازمون بود واسه نجف که مدت پروازمون1:25 بود

که ساعت حدود11 بود رسیدیم هتل و سریع بعد از تحویل گرفتن اتاق و جابجا کردن

وسایلومون وضو گرفتیم و راهی حرم حضرت علی(ع) شدیم واقعا جاتون خالی بود منکه خیلی به یاد

شما دوست جونیام بودم مخصوصا قندک عزیزم که انشالا... به زودی زود به ارزوش برسه و تی تی جون که

خیلی التماس دعا گفته بود .نبات عزیزم به یاد شما هم خیلی بودم خیلی واستون دعا کردم انشالا... قسمت

همه ی شما دوستای عزیزم بشه به همین زودی و برین با معرفت

حرم با صفای امیرالمومنین رو زیارت کنین 

3 شب نجف بودیم بعد از اونجا 3 شب هم کربلاو از کربلا حدود 2 ساعت سامرا بودیم و دوشنبه

90/1/14 شب رسیدیم کاظمین و بعد از شام رفتیم حرم و یک شب اونجا بودیم و 3 شنبه ساعت

12 حرکت کردیم سمت فرودگاه بغداد و پروازمون ساعت 7 بود.

خدارو شکر سفر معنوی بسیار بسیار خوبی بود و خیلی خوش گذشت و دوستای خوبی هم در این

سفر پیدا کردم .در پست بعد عکس سوغاتیهای حبه ی انگور عزیزمو میزارم

راستی من از اونجا یه مانتوی عربی و شوشو هم یه لباس عربی(دیش داشه)خرید

عکس مانتومم میزارم .

5 شنبه هم نوبت سونو دارم پیش دکترم .

دوستون دارم یه عالمه

بووووس باااای



یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | 4:16 بعد از ظهر | فنان |

به نام خدا

سلام دوستای خوبم

یه مشکل واسه خواهرم انی پیش اومده همون که بارداره رحمش احتیاج به سر کلاز(دوختن)

داره تو رو خدا از ته دل براش دعا کنید دارم داغون میشم

باااای

یکشنبه بیستم فروردین 1391 | 1:44 بعد از ظهر | فنان |

به نام خدا

یامقلب القلوب و الابصار                  یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال                 حول حالنا الی احسن الحال

سال نو مبارک


سلام دوست جونیام .خوبید ؟


فرا رسیدن بهار برهمه ی شما عزیزانم مبارک.


منم خوبم خداروشکرررررررر.

دیروز 1 فروردین تولد شوشوی عزیزم بود .عزیزم شد 35 سالش .


همسر عزیزمممممممم تولددددددت


مبارککککککککککک.


دوشنبه شب 9012/29 شب تولد همسر جان بود .واسه تولد عزیزم من از ایده ی خانم لیمویی

استفاده کردم اما با کمی تفاوت.

واسه تولد مامان وخواهرم رو دعوت کردم به صرف شام که جمعا با خودمون 7 نفر بودیم

قبلا با این فست فود صحبت کردم و قرار شد بعد از صرف شام (پیتزا) کیک و کادو رو بیاره سر میز

خودمم از خونه سوهان و گز و چیپس میوه اورده بودن که بعد از صرف اینها

داداشم و شوهر خواهرم به همسری گفتن که ما کیک میخواهیم تولد بدون کیک نمیشه

من رو به شوشو گفتم :الان که داریم برمیگردیم سر راه کیک بگیریم و ببریم خونه ی مامانم

که شوشو جان با کمال میل قبول کرد .

بعد همینطور که مانشسته بودیم شوشو گفت :تا شما اماده میشین واسه رفتن من میرم شامو

حساب کنم ما طبقه ی بالا بودیم تا شوشو رفت دیدیم سریع برگشت چون تو راه پله اون اقاهه رو

دیده بود که داره کیک و کادو رو میاره .خلاصه از گفته ی خودش حسابی سوپرایز شده بود

و اصلا فکر چنین سوپرایزی رو نمیکرده.

خلاصه شمع ها رو فوت کرد و کیکم رو هم برید .

کادوهم من واسش یه شلوار جین و لباس زیر گرفته بودم.

و کیکشم گرد سفید و روش نوشته شده بود 35 .یادم رفت ازکیک  قبل از بریدنش عکس بگیرم

اما عکسش رو بعد از  بریده شدن گذاشتم .

پ.ن1 :همسر عزیزم فدای مهربونیات. عاشقتم عشقم امیدوارم همیشه سالم باشی

و تا اخر عمرمون همینطور با هم عشقولی باشیم .از همینجا میبوسمت هزارتا

پ ن 2:هنگام سال تحویل خیلی به یاد شما دوست جونیام بودم و واستون خیلی دعا کردم.

دوستون دارم یه عالمه

بوس س س بای ی ی ی





ادامه مطلب
چهارشنبه دوم فروردین 1391 | 3:5 بعد از ظهر | فنان |

به نام خدای مهربون

سلام دوستای خوبم .حال و احوالتون چطوره خوبین؟

امیدوارم خوب خوب باشید.منم خوبم خداروشکر

راستش اومدن پای نت دیگه مثل چند مدت پیش بهم انرزی نمیده چون چند تا از دوستام از این دنیای مجازی

خداحافظی کردن و رفتن اخه چراااااااااااااااااااااا؟؟؟؟

بگذریم .....

دوشنبه 90/12/22 عروسی پسر خالم بود(دایی نفس) بود که جاتون خالی خیلی خوش گذشت

بعد از مراسم .چه عروس گردونی داشتیم  واقعا باحال بود نفس اومد تو ماشین ما وکلی باهم

جیغ جیغ کردیم و خندیدیم اینقدر شب عروسی نفس بامزه و خوشگل شده بود که همه ی فامیل

ازش تعریف میکردن یه سارافون کرم قهوه ای با یه ساپورت کرمی و کفش کرم قهوه ای پوشیده بود

و واسه موهاشم رفته بود ارایشگاه و سشوار کرده بود اونشب یکسره چسبیده بود به من

و همش به من میگفت :باید بیای با هم برقصیم .اونشب هم کلی عکس با هم گرفتیم

خودمم واسه عروسی په پیراهن مشکی کوتاه پوشیده بودم با کفش مشکی

و پوستز شرابی گذاشته بودم که چند نفر فکر کردن موهای خودمه

موقع شامم بازم نفس پیش من بود .خواهرم و شوهرش به علت وجود حبه انگور از عروسی محروم بودن

خدایی خیلی جای خواهرم خالی بود اما وجود حبه ی انگور یه چیز دیگس که بهصد تا عروسی می ارزه

بعد از عروس گردونی هم رفتیم خونه ی عروس و جهزیه ی عروس و دیدیم که خدایی بد نبود

کل دکوراسیون خونشون و وسایلاش اسپرتی بود.

سه شنبه90/12/23 غروب خونهی مادر شوهری مولودی بود که بازم خیلی خوش گذشت جاتون

خالی.

منم یه سارافون مشکی با نقطه های قرمز با بوت مشکی پوشیدم و بازم پوستز شرابیمو گذاشتم

که بنده موقع بپر بپر با جاریای محترم و خواهرشوهری که هنگام طعنه زدن به خواهر شوهری

کله پاشدمممممممممم فکرشو بکن.....

حالا از خنده نمیتونستم از زمین بلند شم خواهرم فکر کرده بود من خودمو عمدا زمین انداختم

پذیراییم چایی با شیرینی

ابمیوه با کیک و شکلات بود از اول تا اخر اگه خدا قبول کنه خیلی به فکر شما دوست جونیام

بودم و واستون دعا کردم

شامم مامان شوشو غذای لذیذ (ابگوشت) پزیده بود

4 شنبه و 5 شنبه و جمعه البته جمعه تا ظهر مشغول خونه تکونی بودم

جمعه هم از غروب طبق معمول خونه ی مامان شوشو بودیم و با جاریام کلی گفتیم و خندیدیم

شامم قیمه بوددددد.

امروزم تا غروب مشغول کارهای عقب افتاده بودم بعد از غروبم از خونه بیرون رفتم و یه سری

خرید انجام دادم

دوشنبه شب : شب تولد شوشوی عزیزمه که پیشاپیش تولد 35 ساگیشو بهش تبریک میگم

امیدوارم که همیشه سالم باشه و سایش بالای سرم .

خدارو شکر سال 90 واسم سال خوبی بود با وجود سختی های زیاد واسه درمانم و همچنین

بیماری بابام .

اما از همه مهمتر وجود حبه انگورعزیز در بهمن ماه 1390بود .

الهی فدات شم بیصبرانه منتظر امدنت در شهریور 91 هستم عزیز دلم .به امید خدا

پیشاپیش نوروز 1391 بر شما عزیزانم مبارک امیدوارم در

سال جدید به ارزوهاتون برسید و سالی


پر بار و پر برکت برای شما و خانواده ی محترمتان باشد


روی ماه تک تک شما دوستای مهربونمو میبوسم  و همه ی شما را به خدای بزرگ میسپارم

بوس .بای


یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | 2:21 قبل از ظهر | فنان |

به نام خدای بزرگ

سلام جون جونیام.

حال و احوالتون چطوره خوبید؟؟؟ امیدوارم روزگارتون بر وفق مراد باشهههههههههه.

منم خوبم خدارو شکرررررر.

به خدا شرمنده ی شما هستم و خجالت میکشیدم اپ کنم منو ببخشید به خاطر اینکه

دیر به دیر اپ میکنم.

خوب اول اینو بگم که سفر کربلامون عقب افتاد و از تاریخ27/12/90  موکول شد به8/1/91

منم قاط زدم حسابی چون کلی برنامه ریزی کرده بودم و الکی الکی 1 ماه درمانم عقب افتاد

مجبور شدم قرصارو قطع کنم و دوباره خیلی زود خاله...اومد واینبار میخوام انشالا... 2 .3 روز

به رفتنمون دوباره مصرف قرصارو شروع میکنم.

5 شنبه 12/11 تولد خواهرم انی بود

بعد از ظهر شوشو جان منو رسوند خونه ی خواهرم و خودش رفت تا به کارهای عقب افتادش

رسیدگی کنه

وقتی رفتم اونجا حدود نیم ساعت بعد داداشم اومد حدود ساعت 6:30 بود که شوهر خواهرم رسید

وهمگی اماده شدیم واسه یه جشن تولد خانوادگی ساده

وموقع بریدن کیک و دادن هدیه ها کلی مسخره بازی در اوردیم وخندیدیم

این شوهرخواهری بد جنس داداشمو تحریک کرد که موقع دادن کادوی من به خواهرم

منو اسکل کنن.اونم موقع فیلم گرفتن

من 3 بار با خواهرم روبوسی کردم و تبریک گفتم و هدیمو دادم اما هر دفعه اینا میگفتن حواسمون نبوده

فیلم نگرفتیم دوباره این کارو تکرار میکردم.اخر بار سوم با جیغ من فیلم گرفته شد.

کادو هم واسه خواهرم یه ماشین کنترلی شارزی قرمز خریدم(البته واسه حبه انگور)

حدود9:30 بود شوشو جون اومد وشامم الویه و زله و سالاد بود

خواهر عزیزم بازم تولد32 سالگیتو بهت تبریک میگم

امیدوارم تولد33 سالگیت حبه انگور تو بغلت باشههههههههه و تولدتو جشن بگیری

انشالا.....

شنبه شب با شوشو جون رفتم بیرون یه دور کوچیک بزنیم (شب سالگرد ازدواجمون بود)

شوشوم سرمای شدیدی خورده بود زود اومدیم خونه

وقتی رسیدیم تو پارکینگ و ماشینو پارک کردیم شوشو به من گفت :فنان لپ تاپو از تو صندوق

بردار اینو یادم رفت بگم چند روز بود اینترنتمون قطع شده بود و نت نداشتم. 

شوشو لپ تاپو برده بود .تا صندوق رو زدم بالا دیدم یه بخارشو تو صندوقه که روش یه گل رز قرمز زده شده بود

حسابی سوپرایز شدم بیشتر ذوق مرگیمم واسه خاطر اون گلی بود که روش زده شده بود

اخه من عاشق گلمممممممممم

کلی از همسری تشکر کردممممممم.

وقتی اومدیم بالا سریع لباسامو عوض کردم و ارایشمو بیشتر کردم

دوربین و کادوی خودمو اوردم

ویکم از همسری جون فیلم گرفتم

کادوی خودمم یه شلوار راحتی ترک بودددددد.

خلاصه دهمین ساگرد ازدواجمونم اینطوری گذشت امیدوارم سال دیگه عشقمون بیشتر و یه نی نی سالم

و صالح داشته باشیم

دیروز 3 شنبه با دوست رفتم خرید (خانم شریک شوشو)

حدود 10 بود رسیدیم هفت تیر من 2 عدد شال از بی بی واسه خواهرم و مامانم خریدم

از قشنگه هم واسه انی یه شال سورمه ای خریدم

واسه خودمم یه شال صورتی با تیکه های دودی از دینا خریدم

اما دوستم چیزی نخرید بعد از هفت تیر رفتیم

سپهسالار بعد از کلی گشتن من یه جفت کفش کالباسی با یه پاشنه

3 سانتی خریدم مدلش اسپرتیه و دخترونه هستش اگه تعریف نباشه خدایی خیلی خوشگله

خودم که عاشقش شدم دوستم یه جفت کفش عسلی خرید

بعد از اونجا حدود 1:30 بود رسیدیم بازار اول رفتیم پاساز رضا من یه بلوز استین بلند طوسی

واسه خودم  یه کیف مشکی واسه مامانم خریدم

بعد رفتیم داخل بازار و دوتاییمون یکم خورده ریز خریدیم من یه سبد استیل /یه زعفرون ساب/ظرف خشک کن و

یه حاجی فیروز واسه انی ویه اردو خوری واسه مامانم گرفتم

حدود 4 بود با دوستم رفتیم رستوران احسان و ناهار جاتون خالی کباب نگینی زدیم بر بدن

موقع برگشتن هم با شوشو قرار گذاشتیم تا باهم برگردیم

وقتی رسیدیم تو ماشین شوشو به دوستم میگفت بیا بریم خونه ما اونم با اصرار

یعنی دلم میخواست همونجا 2.3 تا کشیده نثارش کنم چون اصلا امادگی نداشتم خونمون واسه خونه تکونی

یکم نامرتب بودداشتم سکته میکردم حالا منم الکی تعارف میکردم همون موقع واسه شوشو این مسیج رو

دادم: به خدا میکشمت اگه حرف بزنی خونه کثیفه حالا اگه جرات داری چیزی بگو ببین چیکار ت میکنم

همون موقع میگه فنان تو واسم اس دادی یعنی اینقدر داغ کرده بودم که صورتم میسوخت

خدارو شکر دوستم قبول نکرد بیاد خونمون رسوندیمش خونه مامانش

منم رفتم خونه مامانم و شوشو هم رفت کارگاه ساعت11 بود اومد دنبالم اومدیم خونه اینقدر خسته بود

که میخواستم گریه کنم کمرم میسوخت نفهمیدم چه جوری خوابم برد

اینم از بی سیاستی همسر جان اما سفارشات لازم بهش داده شد که دیگه بدون اجازه ی من حرفی نزنه

ببخشید خیلی پر چونگی کردم

دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه

بوس بای







چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | 11:58 قبل از ظهر | فنان |

به نام خدا

سلام دوست جونیام خوبید ؟امیدوارم خوب باشید .

منم خدارو شکر خوبم.

شرمنده ی روی ماه تک تک شما هستم که اینقدر دیر به دیر اپ میکنم

نمیدونم چرا حس و حال اپ کردن رو ندارم اما روزی دوبار رو به وبلاگ دوستام سر میزنم

با تاخیر ولنتاین بر شما عزیزانم مبارک.

امیدوارم هر روز عشق بین شما و معشوقتون بیشتر و پایدارتر بشه.

روز سه شنبه(روز ولنتاین) از قبل  برنامه ریزی کردم شو شو جون رو واسه

این روز سوپرایز کنم ..سوپرایزم این بود که تصمیم گرفتم هدیه اون روز رو واسش بفرستم

به محل کارش اونم با پیک موتوری.

روز سه شنبه بعد از بیرون رفتن همسر جان از منزل به محل کار به سرعت برق از جا پریدم

و با پیک موتوری تماس گرفتم و قرار شد ساعت 10:30 هدیه به دست شوشو جان برسه

30 مین بعد پیک اومد که من 5 دقیقه قبل از اومدن پیک یادم اومد واسه عزیزم نامه ننوشتم

سریع یه نامه ی کوتاه نوشتم و گذاشتم تو بسته.

هدیه ای که من واسه شوشو گرفته بودم یه کمربندچرم+یه قلب شیشه ای قرمز که داخلش کاکائو بود+

یک عدد ابنبات چوبی به شکل قلب قرمز +نامه عشقولی

همه ی اینا رو گذاشتم تو ی یک کیسه مشکی که روش عکس یه دختر و پسر با رنگ قرمز بود

و در اخر این کیسه رو گذاشتم توی یک پاکت کاغذی که عکس قلب داشت.

حدود 10:45 بود که تلفن منزل زنگید از محل کار شوشو

شوشو جان بود که وقتی گوشی رو جواب دادم گفت :سلام فنان جون

این کارا چی بوده کردی خیلی زحمت کشیدی خیلی غافلگیر شدم وقتی پیک این بسته رو اورد

باخودم گفتم ماکه سفارشی نداشتیم وقتی گفت از طرف خانومتون هستش

شوکه شدم .دیگه کلی قربون صدقه و تشکر .

حلا من از بس هول شده بودم گفتم عزیزم خیلی دوست داشتم واست تبلت میخریدم

اما خوب  پول نداشتم(البته پولشو داشتم اما خرج دیگه ای هم دارم خوب تبلت حدود 1 تومن هستش

دیگه)

شوشو با خنده گفت :فنان به نظرم بین تبلت و کمربند خیلی فاصله هستا.

منم خیلی دوست دارم واست یه 206 بخرم اما خوب یه ادکلن میخرم

خودم از حرفم خندم گرفته بود اما خوب سالگرد از دواجمون و تولدش نزدیکه منم خرجم بالا میره حسابی

شب که همسر جان اومد خونه از بازار یه ادکلن و 2 تاشمع قلبی قرمز  کوچیک که داخل طلق بود

و روبان پیچ قرمز  شده بود واسم گرفته بود

ادکلنش خیلی خوش بو هستش خیلی خوشحال شدم اخه من عاشق ادکلنم  اما از عطر بیزارم

حالا تا شب که خوابیدیم از بابت سوپرایز ازم تشکر میکرد و هی ماچچچچچچچچچ ماچچچچچچچچچچ.

دیروز 4 شنبه خواهرم نوبت داشت پیش دکترش واسه سونو و تشکیل پرونده ی بارداری

ساعت 6 نوبت دکتر بود

اما از بس ترا فیک سنگین بود ما حدود ساعت 6:30 بود رسیدیم مطب

بعد از یک ربع منتظر ماندن نوبت خواهرم شد واسه ویزیت و سونو

وقتی دکتر اومد و از خواهرم سونو گرافی کرد تا حبه انگور رو تو صفحه مانیتور دیدم و دکتر تا گفت

قلبش تشکیل شده من بی اختیار پریم بالا و جیغ زدم و ذوق مرگ شده بودم شدیداااااااااااااااا

بعد من به دکتر گفتم اقای دکتر اسم بچه خواهرم حبه انگوره

دکتر میگفت مگه این بچه ش ر ا ب ه .که بهش میگی انگور

 به گفته ی دکتر بسی حال حبه انگورمان خوب است خدارو صد هزار مرتبه شکررررررررررر.

منم که دیروز خاله..... اومد و خودمم پبش دکتر ویزیت شدم

و برناممو واسه ماه بعد که اگه خدا بخواد میخوام برم کربلا تنظیم کنه

که واسم2تا بسته قرص جلوگیری داد که تا 1 ماه از نی نی خبری نیست

وکلی مخالفت کرد که چرا میخوای بری کربلا شهید میشی

من:اقای دکتر من 3 بار کربلا رفتم اگه قرار بود همون دفعات قبل شهید میشدم

دکتر:اونجا پر از س ن ی ه . تو جوونی خوشگلی گیرت میندازن یه بلایی سرت میارن

حتی خانومشم کلی تعجب کرد از رفتن من به کربلا میگفت خطرناکه

اخه مگه تعجب داره

در اخر دکتر گفت :من که میگم شهید میشی اما اگه سالم برگشتی قرصارو که قطع کردی

و خاله.... اومد بیا پیشم

خلاصه من دیروز کلی با دکتر کومار کل کل کردم وکلی خندیدیم

موقع برگشتن هم تا اومدیم تو ماشین برف میومد اونم چه برف قشنگی

من همینطور که سرمو از پنجره ماشین کرده بودم بیرون و برف رو صورتم میخورد

مدام میگفتم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

موقع برگشت از دکتر من رفتم خونه مامانم

نفس هم اونجا بود تا وارد اتاق  که شدم پرید بغلم و گفت :فنان میدونی تو مثل چی میمونی

من:نمیدونم

نفس:تو مثل یه شاخه گل میمونی

تا ساعت 11:30 که اونجا بودم نفسم بود و هی حرفای قلمبه سلمبه میزد

منم حسابی از ماچ چلوندمش.

بعد به من گفت :دیدی من دعا کردم خداد به انی  نی نی داد واسه توام دعامیکنم

که خدا به توام یه نی نی خوشگل بده

امیدوارم هر کسی تو دنیا هر خواسته ای داره به همین زودی به خواست

خدای بزرگ به خواستش برسه.

دوستون دارم یه عالمه

بوسسسس باااااااای



پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 | 4:16 بعد از ظهر | فنان |

به نام خدای بزرگ

سلام دوست جونیای عزیزم .خوبید.امیدوارم خوب باشید.

منکه خیلی خوبم خدارو شکررررررررررررررررررررر.

3شنبه هفته ی گذشته 11/4 تولدم بود اما چون شب شهادت اقا امام رضا بود و از طرفی

شوشو جون مشهد بود من جشن تولد خانوادگیمونو موکول کردم به5 شنبه

2شنبه شب (شب تولدم)

خونه مامانم بودم که حدود ساعت 12 بوداز طرف جاری 3 واسم مسیج تولدت مبارک اومد

اولین نفری بود که بهم تبریک گفت خیلی خوشحال شدم نمیدونم چرا روز تولدم

اینقدر واسم مهمه .

پشت سرش شوشوی عزیزم بهم اس داد بعد از اون خواهرم انی بود که حدود 10

15تا اس داد واسم اونم چه مسیجایی اینقدر خندیدم که اشک از چشمام میومد

کلا خواهرم خیلی شوخه .

3 شنبه شب ساعت 12:30 بود شوشو جونم خدارو شکر صحیح و سالم از سفر برگشت

وتا کلی وقت دل دادیم و قلوه گرفتیم



دستش درد نکنه سوغاتی واسم یه کیف جین خوشگل از الماس شرق گرفته بود

و چند بسته زعفرون و نبات و نقل اورد

واسه مامانمو خواهرم و مامانش زعفرون و نبات و هل اورده بود

4 شنبه صبح تا ظهرم خیاطی کردم بعد از ظهرم نوبت سونو داشتم پیش دکترم

خدارو شکر سونو خوب بود

5شنبه بازم صبح تا ظهر خیاطی کردم و یکمم خونمو تمیز کردم

شبم همانطور که گفتم میخواستم جشن تولد بگیرم

مامانمو خواهرم قرار بود شام بیان خونمون

از ساعت 1 به بعد مشغول درست کردن غذا شدم تا ساعت 4 که نوبت ارایشگاه داشتم

حدود 20 دقیقه به 5 بود رسیدم ارایشگاه

5:30 بود از ارایشگاه زدم بیرون

شوشو تو ماشین جلوی ارایشگاه منتظرم بود

بعد از ارایشگاه باشوشو رفتیم واسه خرید کیک

با کلی گشتن یه کیک زرد رنگ گرد نسبتا بزرگ خریدیم

اکثر کیکها یا نسکافه ای یا شکلاتی بود من خیلی گشتم تا کیکی انتخاب کنم که شکلاتی

یا نسکافه ای نباشه چون از طعم قهوه و نسکافه و شکلات خیلی بدم میاد

اما از شانس من بعد از بریدن کیک فهمیدم که وسط کیک نسکافه ای هستش

که حسابی تو ذوقم خورد واز کیک نخوردم

خلاصه بعد از خریدن کیک و شمع و فشفشه و کلاه (به اصرار شوشو)

و یه سری خریدای دیگه حدود ساعت 7 بود رسیدم خونه

با سرعت برق کارامو انجام دادم

حدودساعت 9 بود مامانم و خواهرم اومدن

واسه شامم زرشک پلو با مرغ و زله و سالاد فصل درست کردم

خواهرم یه جعبه شیرینی پای سیب واسه شوشو اورده بود دستش درد نکنه

10 نشده بود شوشو جونم اومد خونه با یه دسته گل خیلی خوشمل

2 تا شاخه گل رز قرمز و 1 شاخه رز صورتی واسم گرفته بود

خیلی خوشحال شدم اخه من شدیدا  عاشق گلم

هدیه هامم همه نقدی بود.

جمعه صبح ساعت 10 با شوشو جون راهی خونه مادر شوهری شدیم

تا تکه کیکی که از شب قبل واسشون گذاشته بودمو ببریم

واسه برادر شوهریمم زله بردم

جاری 3 هم خونه مادر شوهری بود

باهم فک زدیم تا حدود 12

12 بود برگشتیم خونه خودمون

ناهام برنج و کنسرو ماهی خوردیم جاتون خالی

حدود 4 بود دوباره راهی خونه مادر شوهری شدیم

همهی جاریام اونجا بودن

مامان شوشو واسه شام قورمه سبزی درستیده بود

9:30 بود برگشتیم خونه

بعد از کمی دور دور یه لوسیون خوشبو کننده بدن و دستمال مرطوب گرفتم و اومدیم خونه

شنبه اتفاق خاصی نیفتاد

1 شنبه تا ظهر خیاطی کردم و بعد از ظهرم رفتم خونه دختر خالم روضه

نزدیک 7 بود شوهر خواهرم منو رسوند خونه مادر شوهری

اخه پدر شوهریم مریض شده(سنگ کلیه گرفته) رفتم یه سر بهش زدم

حدود 10 بود برگشتیم خونه

2 شنبه هم تو خونه بود ومشغول خیاطی

واما امروز ساعت 6 واسه نماز صبح بیدار شدم

خیلی خیلی ببخشید تو دبلیوسی بودم  که تلفن زنگ زد

وقتی اومدم بیرون گوشیمونو نگاه کردم شماره خواهرم بود خیلی نگران شدم

با خودم گفتم حتما واسه بابام اتفاق بدی افتاده و خواهرم میخواسته بهم خبر بده

اونم اون موقع صبح

سریع به خواهرم زنگیدم .خواهرم بعد از سلام بدون اینکه اجازه حرف زدن به من بده

گفت:فنان من الان بیبی چک گذاشتم مثبت بوده

من:انی جون من راست میگی

اصلا باورم نمیشد با جیغ و داد شوشو رو بیدار کردم

همانطور که گوشی تلفن دستم بود.شوشو خیلی خوشحال شد اما بیچاره تا

یه عالمه وقت تنش میلرزید از صدای جیغ من

خداروشکرررررررر پس از 8سال و7 ماه انتظار بالاخره پس از این همه سختی

خواهرم به خواستش رسید

بالاخره بین این همه دکتر این ویج ویجی به یه دردی خورد

امیدوارم به همین زودی خبر نی نی دارشدن قندک جونم به هممون برسه

بچه تو رو خدا نگید ندید بدیدم از صبح دارم قبون صدقه ی حبه انگورمون میرم

دعا کنید این حبه انگور ما به خوبی و خوشی و صحیح وسالم به دنیا بیاد

خدایا ازت ممنونمممممممم خدایا100 هزار بار شکرت

خیلی دوستون دارم

بوس بااااای







چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | 2:11 قبل از ظهر | فنان |

به نام خدای بزرگ

سلام جون جونیام

خوبید؟؟؟

امیدوارم خوب باشید .منم خوبم خدارو شکرررررررر.

ببخشید اینقدر دیر به دیر اپ میکنم به خدا دو روز بود میخواستم این پست و بزارم اما از جمعه شب

اینتر نتومون قطع شد واز از دیشبم سرعتش اومده بود پایین تا الان که هم فرصت کردم این پست و

بزارم و هم سرعتش رفته بالا خدارووووشکررررر.

از شنبه تا دوشنبه  که گذشت اتفاق خاصی نیفتاد .

هر روز مشغول خیاطی کردن و تو خونه بودم تا دوشنبه شب که شو شو اومد خونه وبعد از 10

دقیقه نشستن به من گفت :سرم سرد شده و حالت تهوع دارم

رنگش خیلی پریده بود

ساعت حدود 1 بود راهی درمانگاه شدیم 10 دقیقه تو راه بودیم تا رسیدیم

و شکر خدا درمانگاه شلوغ نبود و دکتر شوشو رو زود ویزیت کرد بچم فشارش تازه اون موقع که بهتر بود

8:30 شده بود 2.3 تا امپول و یه سرم بهش داد بعد از تزریق امپول و سرم ساعت 2 و

خورده ای بود برگشتیم خونه ساعت 3 بود خوابیدیم.

3 شنبه از صبح که بیدار شده مشغول خیاطی بودم تا ساعت 1

ظهرم شوشو نیومد خونه حدود 2 بود دیدم زنگ خونمونو میزنن تا رفتم گوشیو بردارم

ببینم کیه نفس رو دیدم خواهرم بغلش کرده بود جلوی ایفون تا ببینمش تا اومدن بالا

من اومدم جلوی در تا اومد توی اتاقمون شیرجه زد تو بغلم اینقدر از دیدنش خوشحال

شدم که تا یه عالمه وقت فقط این بچهرو از بوس چلوندمش

تا ساعت 9 خونمون بود اینقدر حرف زد و سوال کرد که مخ منو گذاشته بود تو فرغون

29 تا عکس با موبایلم از من گرفت در همه حالتی .

ارایشم کرد اونم چه ارایشی فقط 4و5 لایه بهم پنکک زد و خط چشمم برام با سرمه کشید

واقعا عین مرده ها شده بودم.از اونجایی که این نفس خانم هر موقع میاد خونه ی

من یه دسته گلی به اب میده اینبار صندل ابی منو پوشید چون پاشنه هاش خیلی بلنده

و به پاشم گشاد بود  چند بار تو پاش گشت و صندلم از بغل پاره شد البته میشه چسبوند

اما این مسئله رو به انی خواهرم نگفتیم چون عصبانی میشه و بهش دعوا میکنه و به من

میگه تو لوسش میکنی اما با خوندن این پست موضوع لو رفتتتتتتتتتتتت.

اونشبم با خواهر کوچیکم و مامانم ونفس رفتیم خونه دختر خالم روضه اما من تا ساعت 10

بیشتر اونجا نبودم شوشو اومد دنبالم و اومدیم خونه و دختر خالم واسم شام به مامانم

داده بود اورده بود .

4 شنبه هم اتفاق خاصی نیفتاد مشغول تمیز کردن خونه و خیاطی بودم

5 شنبه خیاطی کردم وغروب واسه نگهبان ساختمونمون ختم انعام گرفتم

و خانومش و دختراشم دعوت کردم بعد از مراسم خانومش خیلی خیلی ازمون تشکر کرد

پذیراییمم شیر کاکائو با کیک و حلوا بود

حلوارو بازم دوستم الی اومد درست کرد خیلی عالی شده بود .

راستی سارافونمم از خیاط گرفتم خیلی قشنگ شده هر کی دیده خوشش اومده

جمعه صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم و یکم خیاطی کردم

با شوشو جان تو خونه بود تا ساعت 6 حدود 6:30 بود با هم رفتیم خونه مادر شوهری و جاری

1و 4 و5 اونجا بودن شامم مامان شوشو قیمه بادمجان درست کرده بود

قبل شام اینقدر با جاریام گفتیم وخندیدیم و یاد دوران بچگی کردیم و یاد دوران نوجوانی

چه روزایی بود بچگی کاش میشد دوباره برگرده

بعد از شامم همانطور که نشسته بود حدود ساعت 10:15 بودموبایل شوشو زنگید

شریکش بود بعد از تموم شدن تماس تلفنی شوشو رو کرد به من گفت:فنان من برم مشهد

من خیلی راحت و بدون هیچ مخالفتی :خوب برو عزیزم

شوشو گفت : شریکش با شاگردشون و چند تا از دوستای دیگه همین الان تصمیم گرفتن برن

مشهد که واسه شهادت امام رضا(ع) اونجا باشن

حالا به منم پیشنهاد دادن که منم برم تو مخالفتی نداری

من چون میدونستم شوشو خیلی  دلش میخواد بره مخالفت نکردم

ساعت 10:30 به شریکش اوکیو داد ساعت11:30 راهی مشهد شدن با ماشین شریکش

منم راهی خونه مامانم شدم شبو اونجا بودم

دیروز ظهر نزدیک ساعت 1 بابام منو اورد خونه خودم

تا اومدم اش رشته پختم واسه پشت پای همسری

از اونجایی که من هر سال شهادت امام حسن(ع)پلو عدس نذری میپزم

تمام لوازمای امروزو اماده کردم

کلی خیاطی کردم

امروزم عدس پلوی نذریمو با کمک شوهر خواهرم درست کردم

الانم تنهام غمی ندارم جز دوری شوشوی عزیزم

خطها هم خرابه امروز اصلا با شوشو نشده تلفنی صحبت کنم فقط یه اس بهم داده امروز

دلم خیلی براش تنگیده فقط دلم میخواد زودتر 4 صبح بشه و شوشوم بیاد تو بغلم تا فقط بوسش کنم

دعا کنید به سلامتی برگرده

خیلی جاش خالیه

4 شنبه هم دوباره نوبت سونو دارم پیش دکترم دیگه روم نمیشه بگم واسم دعا کنید

همتونو به خدامیسپارم و روی تک تک شما رو میبوسم ونمیدونم اگه شماها نبودیدچی میشد

خیلی دوستون دارم

پ.ن:خدایا تمام شوشو های دنیارو در پناه خودت نگه دار همینطور شوشوی منو

باااای



یکشنبه دوم بهمن 1390 | 9:21 بعد از ظهر | فنان |

به نام خدای مهربان

سلام دوست جونیای عزیزم

خوبید؟امیدوارم خوب باشید و روزهای سرد زمستان 90 رو به خوشی سپری کنید

منم خوبم خدارووووووووشکرررررررر

واقعا این سال 90 خیلی زود گذشت و کم کم باید در تدارکات نوروز 91 باشیم

خوب همانطور که در پست قبل گفتم 4 شنبه 7 دیماه نوبت داشتم واسه سونو پیش دکترم

خداروشکرررررر جواب سونوم خوووووووب بود ومطمئنم این جواب از دعای شما دوستای گلم بود

روش درمان این  دکتر که من وخواهرم رفتیم پیشش خیلی با دکترای دیگه فرق میکنه

هم از نظر دارویی و هم از نظر هزینه خدایی خیلی با انصافه

از 5 شنبه 8 دیماه مامانم روضه داشت تا 6 روز

شنبه 10 دی:خواهرمم نوبت سونو داشت منم با خواهر و شوهر خواهرم رفتم

تا بعد از دکتر بریم خرید

خدارو شکر جواب سونو خواهرمم خوب بود اما اون روز خیلی معطل شدیم تو مطب

چون دکتر عمل داشت به خاطر همین حدود ساعت 1 بود رسید مطب

ماهم از ساعت 10 تو مطب منتظر دکتر بودیم حالا خوبی به این بود که خواهرم نفر اول بود

نزدیک 1:30 بود از مطب زدیم بیرون و راهی بازار شدیم مدتی بود بازار نرفته بودیم

پس از اینهمه گشتن خرید من ظرف غذای فیریزری بود و یه دونه سبد استیل

که بعدا اینهارم دادم به مامانم وخریدم فقط یه کلاه وشالگردن بود که اونو از پاساز رضا خریدم

با یه بافت شبیه شالگردن اما باریک که تزئینی هستش واسه روی شال و لباس اسپرتی

حدود 5 بود ناهار ساندویچ خوردیم

بعد از اونجا رفتیم هفت تیر واسه خرید پالتو

اخر پس از کلی گشتن یه پالتو خریدم

حالا  در حین گشتن شوشو زنگ میزد فنان موقع برگشت میری خونه خودمون یا مامانت

من:خونه خودمون

شوشو:فنان نمیخواد بری خونه خودمون برو خونه مامانت من میام دنبالت

من:من خستم نمیرم خونه مامانم

شوشو :خوب برو خونه مامانت

حالا موقع برگشت  تو مترو بازم زنگید و حرفای قبلو تکرار کرد

این بار شک کردم با خودم گفتم که یه چیزی شده که شوشو اصرار میکنه که من نرم خونه

واسش مسیج دادم شوشو جون .جون من چی شده که اصرار داری من نرم خونه

جواب داد هیچی فنان خانم

حالا مطمئن شده بودم که چیزی نیست شکم بی مورد بوده

همینکه رسیدیم جلوی در ساختمونمون تو ماشین بودم (با خواهرم و شوهرش)

دیدم یه حجله زدن از تو ماشین دیدم عکس نگهبان ساختمتنمونه

اصلا باورم نمیشد و همینطور بی اختیار اشک میریختم

اخه این نگهبانمون اقای (د)  رو همون دیشب دیده بودم حالش خوب بود

این اقای (د) یه نگهبان معمولی نبود واقعا مهربون بود خیلی خوب بود

از ماشین پیاده شدم رفتم سمت اتاق نگهبانی دیدم 2 از ساکنین اونجا هستن

وقتی علت رو پرسیدم گفتن امروز سحر بنده خدا سکته قلبی کرده

وبه بیمارستان نرسیده و همونجا تو بغل خانومش فوت شده

اونشب تا حدود ساعت 2.3 بود من وشو شو گریه میکردیم و یاد خاطراتش می افتادیم

من و شوشو خیلی بهش وابسته شده بودیم و دیدن جای خالیش واسه همیشه

خیلی واسمون ناراحت کننده بود

روحش شاد دوستای عزیزم واسه شادی روحش اگه دوست داشتید فاتحه بخونید

1شنبه 2 شنبه 3 شنبه همانطور که گفتم مامانم روضه داشت

4 شنبه هم من از طرف یکی از بازاریها (دوست شوشو)دعوت شدم واسه روضه

4 شنبه حدود ساعت11 و خورده بود رسیدم  اونجاو ساعت 1:30 از اونجا اومدم و راهی

بازار شدم دوباره چون خونشون به بازار خیلی نزدیک بود

یه چرخی تو پاساز رضا زدم و واسه خودم یک جفت دستکش گرفتم و واسه مامانمم

یه زاکت بافت واسه خونه ایش گرفتم

ساعت حدود 5 بود با شوشو قرار گذاشتم تو مترو و با هم برگشتیم خونه

5 شنبه خونه بودم و خیاطی میکردم و شب با شوشو رفتیم بیرون

جمعه از صبح تا بعد ازظهر با عشقم تو خونه بودیم غروب راهی خونه

مادر شوهری شدیم وشام اونجا بودم

شنبه از صبح خیاطی میکردم و بعد از ظهر با مامانم وخواهرام رفتیم بیرون

پارچه گرفتم  واسه سارافون و دادم به خیاط که تا 4 شنبه واسم بدوزه

اخه 4 شنبه خونه پسر خالم روضه دعوت داریم

1 شنبه 2 شنبه3 شنبه(امروز) روزه  بودم و بکوب خیاطی میکردم و یکمم تمیز کاریه خونه

ببخشید اینقدر پرچونگی کردم

روی ماه تک تکتونو میبوسم

بااااااااای







سه شنبه بیستم دی 1390 | 3:52 بعد از ظهر | فنان |

About
.............................................

سلام من فنان هستم متولد 63 وشوشوجون متولد 56
در سال 80 شدیم زن وشوهر منتظریم بشیم سه نفر

Menu
.............................................
Link
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................

كد موسيقي براي وبلاگ

امارگیر حرفه ای سایت